ما عاشقان کتابها: چگونه کتابخوان شدم؟

از دوران کودکی و کتاب بگویم، قبلا هم گفته بودم بخشی از دوران کودکی ام در جنگ گذشت میان آشوب و تنش، پس آن سالها کتاب و آموزش و یادگیری چندان برایم ملموس نبوده است، البته هنوز سواد خواندن و نوشتن نداشتم اما به هر حال محیط اطرافم هم محیط مساعدی نبود.

اما بعد از آن که سواد خواندن و نوشتن را آموختم اولین مواجهه ام با کتاب، کتابهای درسی بود یادم می آید کتابها را خیلی دوست داشتم، بخصوص شعرهایشان را و با حرص و ولع آنها را میخواندم بعدها هرجایی هر کتابی می دیدم داخلش سرکی می کشیدم، کتابهای پدرم یا عموهایم:

 داستان‌های هزار و یکشب،  بعد شاهنامه، کتابهای داستان راستان، یک دوره هم کتابهای امشب دختری می میرد امشب فلان… را می خواندم،  بعد یکی دو تا از کتابهای صادق هدایت، یادم می آید بوف کور را زمانی خواندم که اصلا محتوایش را متوجه نشدم و هنوز هم فرصت نشده دوباره بخوانم، بعضی کتابها اصلا مناسب سن من نبودند و می خواندم.
کتابخانه مدرسه هم زیاد می رفتم معمولا زیاد کتاب نداشتند.
یادم می آید من و خواهرهایم کتابها را نوبتی می خواندیم و بعضی کتابها را که اسم کتاب مثلا چیزی مثل عشق یا اینجور چیزها را داشت، جلدش را روزنامه می گرفتیم تا کسی نبیند، روزی یکی از آشناهایمان که یک کتاب جلد شده را دست من دید، به مادرم گفت:

نزار بچه هات زیاد کتاب بخونن منحرف میشن.

بعدها داخل فامیل جوی راه افتاده بود می گفتند اگر کسی زیاد کتاب بخواند دیوانه می شود و یکی دو مورد را هم مثال می زدند و واقعا یک نفر بود که می گفتند افسرده شده و با کسی حرف نمی زند حالا فکر می کنم شاید آن فرد درونگرا بوده و زیاد اهل صحبت کردن نبوده .

بعد از آن ترسی در وجود من راه یافت و از کتابها فاصله گرفتم، فکر می کردم ته کتابخوانی آدمها جایی است که دیوانه می شوند و کلا آدمها نباید زیاد کتاب بخوانند و مضر است این تفکر نقطه بدی در زندگی من بود هر چند کم کم و ناخودآگاه این ترس به فراموشی سپرده شد اما یکی از دلایلی شد که دیگر آدم کتابخوانی نشدم بعد از آن تک و توک کتاب می خواندم سالهایی هم که بیشتر شعر می خواندم کتابخوانی ام به خواندن کتاب شعر خلاصه می شد.

اما کتاب زیاد می خریدم و نمی خواندم، پول زیادی هم برای کتاب میدادم این وضعیت تقریبا تا سال ۹۵ ادامه داشت می خواندم اما کم شاید سالی نهایتا دو سه کتاب و البته که بهترین و بیشترین ارتباطم و بهترین لحظاتم را در همین کتابخوانی ها داشتم اما واقعیت هنوز مقداری از آن ترس در وجودم بود بخشی هم تنبلی بخشی هم این بود که فضای اطرافم فضایی نبود که زیاد به کتابخوانی تشویق شوم و انگیزه بگیرم.

خلاصه اینکه از اواخر سال ۹۵ که دایره اطرافیانم هم تغییر کردند تبدیل به یک آدم کتابخوان شدم و به مرور در سالهای بعد حجم کتابخوانی ام افزایش پیدا کرد و بعدها فهمیدم تنها راه رشد و توسعه شخصی برای من از طریق کتابخوانی اتفاق می افتد، از طریق کتابخوانی و به هر حال آدمهایی که در این مسیر با آنها آشنا خواهم شد. و این اتفاق هم افتاد منی که الان می نویسد نسبت به سال ۹۵ و ۹۶ بسیار متفاوت است شاید اگر بخواهم درصدی بگویم حداقل پنجاه درصد رشد داشته ام، هدیه کتابها برای من اطمینان خاطر و آرامشی است که امروز در زندگی ام دارم. شاید زمانی که کتاب نمی خواندم به ارزش کتاب خواندن پی نبرده بودم. و اینکه در اواخر سال ۹۵ تعداد دوستان کتابخوان بیشتری در اطرافم بودند و از اینکه من کمتر کتاب خوانده بودم اذیت می شدم.

اگر یک روز را بدون کتاب سر کنم روز آرامی نخواهد بود و شب را با خیال راحت بر روی بالش نمیگذارم، معمولا سعی می کنم کتاب همراهم باشد گاهی که فراموش می کنم مثلا در یک سفر سه روزه با وجودی که از سفر بسیار لذت می بردم اما مثل یک مرغ بال و پرکنده مدام توی خانه ای که بودیم این طرف و آنطرف می رفتم و دنبال چیزی بودم که آن ناآرامی درونم را مرتفع کند.

به جرات می توانم بگویم این روزها دلپذیرترین و بهترین گزینه ام برای زندگی، برای آرام بودن، برای حس مفید داشتن کتاب خواندن است و اولویت کارهایم کتابخوانی است با بعضی کتابها واقعا زندگی ام را زیر و رو کرده ام انگار یک خانه تکانی اساسی انجام داده ام.

چه آرام باشم، چه طوفانی، چه شاد، چه غمگین، چه حال خراب، چه حال خوب، چه خسته،  چه پرهیجان در هر حالتی به سراغ کتابها می روم و آنها به من در هر حالت بهترین حال را هدیه می دهند.

اینروزها خود را در زمره عاشقان کتابها می دانم.

عکسها مربوط به خانه بومگردی کورد در ایلام می باشد.

یک دیدگاه برای “ما عاشقان کتابها: چگونه کتابخوان شدم؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.