اکبر اکسیر

سه شنبه ها با شعر: چند شعر از ملخ های حاصلخیز اکبر اکسیر

من شعر و هنری را دوست دارم که فقط برای سرگرمی نباشد بیدارم کند مرا به فکر فرو ببرد و از نقطه ای به نقطه دیگر مرا به حرکت وا دارد تنها یک تغییر حالت نباشد تغییر خیال هم باشد تغییر اندیشه، چالش، منظورم هنر متعهد نیست منظورم حضور اندیشه است، درک، فهم، احترام به شعور مخاطب

دیگر از شعری که پر از ناز معشوق و نیاز عاشق است خسته ام آنهم بدون هیج خلاقیت و ابتکار و پیامی، جبر و ناچاری تمام از دوست داشتن، جایی که انسان چندان اراده ای برای تغییر و برخاستن ندارد و شب و روز در خم گیسوی یار گیر کرده  و به حکم شعر مجبور است مجبور باشد در این عصر فرصتی برای خیال پردازی اینگونه نیست با فرصت های اندک و مخاطبان اندکی که داریم باید به فکر خلقی دیگرگونه باشیم، مخاطبانمان را هم با خود به قعر چاه شعر و توهم فرو نبریم.

مرا شعری دگرگونه باید پر از شعور و آگاهی…

اما زبان طنز خوب نیش می زند و می داند نیشش را کجا می زند به خوبی هم می تواند از زیر دست سانسورچی فرار کند سانسورچی چه می داند او چه می گوید

امروز کتاب ملخ های حاصلخیز اکبر اکسیر را می خواندم نمی دانم الان چاپ چندم آن در دسترس است اما من چاپ سومش را دارم شوخ طبعی و سادگی و تیزبینی و باریک بینی او برایم طعم شیرینی داشت به لبخندم واداشت لبخندی از سر تفکر نه بی خیالی و بی تفاوتی و رهایی و از این حرفها…

کاملا نیشخندهای متفکرانه اکسیر را لای شعرهایش می دیدم.

او خودش هم به معتقد به فقر «تولید اندیشه و نظریه‌پردازی» در ادبیات امروز است.

چند شعر از اکبر اکسیر از ملخ های حاصلخیز  را با هم می خوانیم بعدها از کتاب های دیگر او هم خواهم نوشت.

 

سورپرایز

برعکس خودم، گوشم بدهکار کسی نیست

ملیحه می گوید، گوش ات با من باشد

گوشم را می برم و کف دستش می گذارم

منتظرم بلافاصله بگوید:

متشکرم آقای ونسان ونگوک!

خنده ای می کند و می گوید:

خاک بر سرت: اکبر تک گوش!!

 

امتحانات

هر چهار سال یک بار

شناسنامه، استامپ می شود

انگشت سبابه ام درد می کند

تریبون ها، قد می کشند

من کف می زنم

و تمام کوچه ها آسفالت می شود

امتحانات است یا انتخابات نمی دانم؟

پای اولین صندوق صدقات می ایستم

و برای تمام صندوق ها

سلامتی آرزو می کنم!

 

مسابقه

هر چه کبوتر و برگ زیتون و پارچه سفید بود

شاعران ما، خرج شعر صلح کرده اند

مانده ام چکار کنم

………………………………

برمی خیزم به جای شعر

تمام پرچم های جهان را

در وایتکس می خوابانم!

 

سوءسابقه

اوایل خلقت

پدربزرگ

یک بار اشتباه کرد

مسجد محل

هنوز هم به ما

تاییدیه نمی دهد!

 

EXIT

دیدم چیزی برای کشف یا اختراع نمانده است

گفتم به خود برگردم به حقیقت انسان معاصر

اندیشه، انرژی، جاذبه، راز… کدام یک؟

با اجازه فلاسفه وارد خود می شوم

ببخشید آقا

شما از درب خروجی وارد شده اید؟!

 

علائم

ورود ممنوع

دور زدن ممنوع

بوق زدن ممنوع

پارک ممنوع

گردش ممنوع

به تهران خوش آمدید!

 

ورزش و ارزش

مداح خیس نوحه بود

جماعت با حرکت دوربین

ردیف به ردیف می گریستند

یک لحظه بعد، بازی بارسلون زیرنویس شد

به اسپانیا رفتم

بازی سرنوشت بود

ناگاه پرچم کمک داور بالا رفت

جماعت در آفساید می گریستند!

 

تمبر خارجی

مادر خارج از رحم حامله شد

پدر خارج از کشور درد کشید

من خارج از محدوده به دنیا آمدم

شعرم خارج از نوبت به چاپ رسید

-با عنوان شعر مهاجرت-

از شما چه پنهان

در کرج سوپر مارکت دارم

و شعرم هر ماهه برای مجلات تهران

از سوئد پست می شود!

 

خانواده سبز

پسرم را به سالمندان برده ام

پدرم را به مهد کودک!

خودم نیز همین گوشه موشه ها

در یک کافه ادبی

نشسته ام

درست روی صندلی صادق هدایت

و بوف کور می خوانم

لطفا سقوط را مراعات فرمایید!

 

سه شنبه ها با شعر

سه شنبه ها با شعر: چند شعر از ملخ های حاصلخیز اکبر اکسیر
۵ (۱۰۰%) ۳ votes

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *