مجموعه ای از بی حوصلگی ها و مرگ مریم

امروز به محض اینکه از اداره خارج شدم حس کردم چقدر بی حوصله ام تا خانه که رسیدم مجموعه ای از کلمات پر از بی حوصلگی در ذهنم مرور شدند مثل معتادها به نوشتن به محض اینکه دستم به لب تاب رسید با تمام خستگی بعد از کار و چشم های خواب آلوده شروع کردم […]

من اگر بروم این درختها هرگز خوشبخت نخواهند شد

این شعر مربوط به سالها پیش است امروز که داشتم می خواندم با خودم گفتم چقدر آن موقع اعتماد به نفسم بالا بوده الان هم هست البته. اما اینجا فکر کنم به اوج رسیده و یا میزان تاثیرگزاری ام را در عالم زیاد می دانستم گاهی اوقات آدم خودش را کانون عالم حساب می کند. […]

نگرانم برای بهار که نام کوچک من است

شعرهایی برای جنگ تا شاید این روزها بیشتر قدر صلح را بدانیم.   ۱ دیگر باورم شده  جنگ است تفنگم را برمی دارم روسری ام را محکم گره می زنم فقط نگرانم… برای گنجشک های باغچه که دنبالم راه افتاده اند پروانه ها که روی روسری ام خوابیده اند نگرانم برای بهار که نام کوچک […]

برای خلیج فارس: عاشقی کن با این دقایق ایرانی خالص

برایم دست تکان بده خلیج… عاشقی کن با این دقایق ایرانی خالص که خارجی اش اصلا خوب نیست. یهو موج برت ندارد بکوبی و بروی بروی آن دورها و بچه های همسایه کاسه کاسه تنت را دور کنند از من برای خلیج فارس: عاشقی کن با این دقایق ایرانی خالص۱٫۵ (۳۰%) ۲ votes

چگونه شعر می گویم؟ داستان من و شعر و ریاضی

 ویرا اشتراوس: “هر ریاضیدان وقتی كامل است كه تا اندازه ای هم شاعر باشد.” خیلی ها می پرسند چرا شعر و ریاضی؟ نمی دانم فقط احساس می کنم بعضی چیزها را نمی شود تشریح کرد یک جاهایی هم باید لذت ناشی از بودن را فقط برای خود نگه داشت. یادم می آید ترم اول کارشناسی […]