یک جور دل گرفتگی بی صاحب

گاهی وقت ها آدم دلش می گیرد یک جور دل گرفتگی بی صاحب، یک بدبخت گردن کج فلک زده ای هم پیدا نمی کنی دلگیری ات را گردنش بیندازی یعنی دیگر کارت از این حرفها گذشته که دیگران خوبت کنند یا بدت کنند.

نمی دانم چقدر این حال ها را تجربه کرده اید، یک جور دل گرفتگی بی شعور، که سر و ته ندارد که سر رشته اش را بگیری ببینی به کجا ختم می شود یا اصلا حال و حوصله نداری سر و ته اش را پیدا کنی، این را باید بگذاری به آن زمان بدهی خودش کم کم جول و پلاسش را جمع کند برود این صبح پنج شنبه بیست و دوم تیر تا ساعت ۱۴ بعد ازظهر از همان وقت ها بود.

پی نوشت۱: به هیچ وجه قصد نوشتن این مطلب را اینجا نداشتم به شکلی اتفاقی و کاملا تکانشی تصمیم گرفتم یا تصمیم هم نبود، که توی وبلاگ آن را بگذارم. همینجوری دلم خواست مثل بچه ها که دلشان می خواهد و پایشان را محکم زمین می کوبند و به داشتن و نداشتن تو هم اصلا فکر نمی کنند و می خواهند. ( این هم یک شیوه خوب خواستن است باید رویش فکر کنم البته آن را تبدیل به خواستن از خود کنیم خیلی خوب می شود.)

پی نوشت۲: توی این حال یک موسیقی از یک خواننده گوش می دادم که وسط آهنگ داشت فریاد می زد با خودم گفتم کاش خواننده بودم آن وقت هر وقت این دل گرفتگی بی شعور سراغم می آمد اینجوری فریاد می زدم و دلم وا می شد. خوانندگی هم فرصت خوبی ست برای زندگی و اصلا هنر خیلی خوب است برای خالی کردن خود از بی شعوری ها:-)

پی نوشت۳: چقدر خوب است که این وبلاگ هست و می توانی گاهی هذیان هایت را توی آن بریزی، می شود یک دسته ایجاد کرد و اسمش را گذاشت هذیان نگاری ها

پی نوشت۴: با خودم گفتم گیرم که این مطلب را اینجا گذاشتی می خواهی عالم و آدم بفهمند امروز دلت گرفته، دشمن شاد کن است ها! هر چقدر فکر کردم دیدم آنقدر بزرگ نیستم که دشمن داشته باشم، اینجا مولوی به مددم آمد و آن شبان بخت برگشته موسی که یادم هست توی مدرسه همیشه دلمان برای سادگی اش می سوخت.

پی نوشت۵: چقدر پی نوشت نوشتم برای سه خط پنج پی نوشت:-)


هیچ آدابی و ترتیبی مجو

هر چه می خواهد دل تنگت بگو

یک جور دل گرفتگی بی صاحب
۲٫۳ (۴۵%) ۸ votes

7 دیدگاه برای “یک جور دل گرفتگی بی صاحب

  1. گاهی وقت‌ها که خواهرم درددل میکنه یا خودم میبینم دلش گرفته بدون اینکه حرف خاصی بزنم فقط بهش میگم چقدر برای من عزیزه، یا یه جمله که حس واقعی من رو نشون میده. خیلی وقت‌ها دیدم که نگاهش اون لحظه برق می‌زنه یا حالتش عوض میشه. هرچند خیلی کوتاهه و ممکنه در اصل حالش تاثیری نداشته باشه اما همون چند لحظه تنها کاریه که از دستم برمیاد.

    میدونی معصومه که من تو رو خیلی دوست دارم؟ اینجا اولین باره که کامنت میذارم اما اصلا ربطی به واقعی بودن احساس من به تو نداره.
    برای من مهمه که حالت خوب باشه و امیدوارم هروقت دلت میگیره خیلی طول نکشه که دوباره حس خوبی داشته باشی. 🙂

    1. ممنون الی عزیزم از اینستاگرام هنوز یادم هستی و لبخندهای شیرینت را به یاد دارم و می دونم که می دونی من هم تو رو خیلی دوست دارم. دل هم باز میشه بالاخره…

  2. معصومه جان.
    امروز به یه اتفاقی و از سر خوندن یه نوشته‌ای، دل من هم بدجوری گرفت. البته یه جوری گرفته که هنوز باز نشده.
    خوب شد که اینا رو نوشتی چون راستش من جرات نکردم خیلی مستقیم این دلگرفتگی رو برم و توی وبلاگ خودم فریادش رو سر بدم. ولی حالا به بهانه‌ی وجود چنین نوشته‌ای در وبلاگت، تونستم بیام و اینجا بگم: «امروز پنج‌شنبه ۲۲ تیر. از حوالی ظهر دلم گرفته.»

    1. ای وای که دلت گرفته و چه خوب که اینجا بهانه ای شد که گفتی چون میدونم گفتنش به هزار دلیل که خودت بهتر از من میدونی خیلی خوبه.
      راستی طاهره کاش یه موسسه دل باز کنی هم وجود داشت که هر وقت دلمون می گرفت زنگ می زدیم میومد بازش می کرد میتونیم به فکر تاسیسش باشیم ایده ی خوبیه.

  3. کمبود آدمیزاد مشکل دل تنگی ها است .
    من با آدمیزاد تخیلی خودم دل تنگی هایم را بساط می کنم .
    کاری که تو کردی و همه ما انجام می دهیم فقط یک نکته موقع بساط زدن، باید واقعا بساط ات رو خوب پهن کنی .تا جنس دل تنگی هایت قابل عر ضه باشه برای کسی که در حسرت یک دوست برای بساط کردن مونده .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *