چگونه شعر می گویم؟ داستان من و شعر و ریاضی

شعر و ریاضی

 ویرا اشتراوس: “هر ریاضیدان وقتی كامل است كه تا اندازه ای هم شاعر باشد.”

خیلی ها می پرسند چرا شعر و ریاضی؟ نمی دانم فقط احساس می کنم بعضی چیزها را نمی شود تشریح کرد یک جاهایی هم باید لذت ناشی از بودن را فقط برای خود نگه داشت.

یادم می آید ترم اول کارشناسی ارشد بودم امتحان آنالیز ریاضی داشتم و استرس فراوان شب های امتحان که مثال زدنی است و من هم آدم شب امتحانی، توی کتابخانه مشغول درس خواندن بودم اما ذهنم مدام از روی فرمول ها و قضیه ها می پرید و مدام چیزی توی دلم آب می شد خیال، چیزی به نام خیال نمی گذاشت راحت باشم تراوشات ذهنی چون امواج ساحل هر لحظه به ذهنم هجوم می آوردند تا یک جایی مقاومت کردم چیزی ننویسم و به درس خواندن ادامه دهم زمانم هم کم بود. می دانستم یک شعر است که دارد برای آمدن تقلا می کند.

راستش گفتن شعر به همان آسانی که می خوانیم نیست خیال است، افسون کلمات، موسیقی و جادو درگیرت می کنند می خوابی، بلند می شوی، غذا می خوری، نماز می خوانی، درس می خوانی، با دیگران حرف می زنی انگار کلمات چون دارکوبی مدام ذهن و روحت را می کوبند ذهنت را که کاملا درگیر کردند کم کم تبدیل به تصاویری مواج می شوند و در فضا پراکنده می شوند، تو در کتابخانه نشسته ای و تصاویر آدمهایی که کتاب می خوانند تبدیل می شود به چیزهایی دیگر ،که فقط تو میبینی همان تو مو میبینی و من پیچش مو.

مثل جنینی که هر لحظه امید آمدن به دنیایی ناشناخته و نو را دارد کلمات امانت نمی دهند و من  آن لحظه حس مادری را داشتم که دست به سقط جنین زده است.

و اینگونه است که یک شعر تا زمان آمدنش، درگیرت می کند، بخصوص اگر درباره موضوعی که شعر می گویی مثلا عشق، فقط یک تجربه ذهنی داشته باشی آنوقت همه چیز تازه و نو هست و مدام دست به کشف می زنی و این کشف خودت را هم غافلگیر می کند.

من هم به ناچار در مقابل آن همه شور سر تعظیم فرو آوردم و برگه ای زیر برگه هایم گذاشتم تا هر وقت چیزی به ذهنم آمد بنویسم اما یک قضیه را تا آخر نخوانده بودم مصرع ها و بیت ها می آمدند دیگر کاملا تسلیم شدم و شروع کردم به نوشتن شعر، و آنروز یکی از بهترین شعرهایم را گفتم هنوز اندر خم پیچش آن اتفاق شعر و ریاضی ام .

اینکه شاید به واسطه شعر، هر از گاهی در عالم خیال و خلسه زندگی می کنم یکی از اتفاقات خوب زندگی من است. هر چند وقتی دوباره به شهر آدمها برمی گردم پر از بیگانگی و غربت می شوم. فکر می کنم این تجربه برای همه آنها که می نویسند قابل درک است البته اگر عاشق نوشتن باشید. پس عاشق باشید و بنویسید، شفای روح در طنازی کلمات رخ می دهد.

و شعر این بود:

دریای کوچکم شو که من هم پری شوم

آرام لای  تاب  و  تبت  بستری  شوم

هی موج موج بال و پرم را ببوسی و …

از بوسه ات بمیرم و خاکستری شوم

هی اشک می شوی که تنم سبزتر شود

من هم به دور روح تو نیلو فری شوم

انگشتر عقیق سلیمانی ات کجاست؟

تا من عروس خانه ی پیغمبری شوم

من با تمام حادثه ها دست می دهم

خورشید چشم های تو را مشتری شوم

چگونه شعر می گویم؟ داستان من و شعر و ریاضی
۲٫۳ (۴۶٫۶۷%) ۳ votes

14 دیدگاه برای “چگونه شعر می گویم؟ داستان من و شعر و ریاضی

  1. سلام معصومه
    دلم نیومد فقط به یک لایک بسنده کنم. با این که من زیاد اهل شعرو شاعری نیستم. ولی به نظرم خیلی قشنگ اومد مخصوصا اون آخرش
    من با تمام حادثه‌ها دست میدهم
    خورشید چشم‌های تو را مشتری شوم.
    چه ایهام قشنگی داره مشتری.
    ممنون که این تجربه ی قشنگ رو با ما در میون گذاشتی.

  2. معصومه جان. دقت کردی که از وقتی اومدی وردپرس، بیشتر می نویسی؟

    اتفاق خیلی خوبی است البته و همیشه بیشترین لذت من آنجاست که صبح ها را با ورق زدن روزنامه نوشته هایی به طراوت چشمه های قله زاگرس و زیبایی چشم آهوی وحشی اش آغاز کنم.

    خوشحالم که آمدی وردپرس

    1. آره یاور، همینجور تراوشات ذهنی و فوران قلم هست که گریبانم رو گرفته یه جور خودکاوی عجیب
      روم نمیشه هر روز به روز کنم و بویژه اینکه خیلی از مطلبام هم لینک هایی دارن به متمم و روزنوشته ها
      که اونجوری اسمم هم میره تو نظرات سایت محمدرضا و خجالت می کشم بچه ها هر روز اسم منو ببینن. لطفا مرا راهنمایی کن.

      1. معصومه جان. تو از جمله آن هایی هستی که من هیچ وقت براش «گفتگو» اگه بنویسم، نمی تونم اسمشو راهنمایی کردن بزارم. نوشتنت را دوست دارم و این که فکر نمیکنم نویسنده توانمندی مثل تو از این که هر روز اسمش دیده شود، خجالت بکشد یا اصلا چه لزومی دارد که خجالت بکشد.

        همین طوری ادامه بده. من یکی که خیلی خوشحال میشوم وقتی هر روز در Innoreader لابه لای اخبار ترامپ و جنگ و فرانسه و هزار جور مزخرف دیگر، به این سرچشمه پاک و خنک برسم.

        یاور

  3. در مورد این صحبت های درونی که گفتی، کاملاً و عمیقاً حرفات رو درک می کنم.
    من هم شدیداً باهاش درگیرم.
    اما نه مثل تو. نه از جنس شعر و داستان. گفتگوهای درونی من بیشتر از نوع تحلیل اتفاقاتی هست که روی داده، پیشبینی آنچه که ممکنه در آینده روی بده، خیال پردازی و ایده پردازی هست.
    این گفتگوهای درونی ناخواسته امانم رو گرفته. از یه طرف می دونم اگه بهشون توجه نکنم بعد از مدتی (کوتاه یا طولانی نمی دادنم) کمرنگ تر خواهند شد و در نتیجه تمرکز بیشتری خواهم داشت. چرا که بیشتر این گفتگوهای درونی هنگام درس خواندن و قبل از خواب هستند. از یه طرف دیگه دوستشون دارم. چون بهترین ایده های زندگی ام برای کسب و کار و بهترین تحلیل هایم از وقایع (که پس از مدتی فهمیده ام بیشتر از سایر تحلیل های خودآگاهم درست بوده اند) از همین گفتکوهای درونی بیرون آمده. گفتگوهای درونی ناخواسته.
    این گفتگوها باعث شده خوابیدن بدونشان برایم آرزو شود. درس خواندن بدونشان برایم آرزو شود، اما دلم نمی آید ترکشان کنم.

    دوتا از نتایج این گفتگوهای درونی رو برات می نویسم:

    زلزله ی بزرگ ساختمان را به کلی خراب می کند، اما زلزله های کوچک زیرساخت آن را آرام آرام سست می کند.

    آنچه در مدرسه یاد می‌گیریم همرنگ شدن با آنهایست که نمره‌های بیشتری از ما می‌گیرند. نه رویاپردازی و تلاش برای ساختن راهی برای رسیدن به آن.

    من از ادبیات چیزی نمی دونم اما از شعرت خوشم اومد و لذت بردم.

    1. محسن جان ممنون که تجربیات خوبت رو اینجا با ما در میان گذاشتی. قابل تامل و زیبا ، پیشنهاد می کنم به درس کارگاه عزت نفس متمم سری بزن یکی از درس هایش در خصوص نوشتن ناخودآگاه و تداعی آزاد است. شاهین کلانتری عزیز هم تحت عنوان نوشته های صبحگاهی به آنها پرداخته

  4. باران می آید.
    پشت میز نشسته ام. تنها و همزمان هم به صدای باران گوش می دهم و هم از لذت خواندن این نوشته مست می شوم.
    زمزمه ی این شعر آن هم در باران خوشبختی بزرگی است.
    ممنونم معصومه جان.

    1. ممنون پریسا جان…
      دوستان خوبی چون تو با مهربانی شان و قلم زیبایشان دنیا را جای خوبی برای زندگی میکنند.
      اینگونه آدم همه اش فکر می کند خدا چه کار خوبی کرد منو خلق کرد:)

  5. معصومه عزیز،
    به قول کافکا “شعر تراکم است”. در واقع چند بیت شعر مثل شعر زیبای تو انبوه عظیمی از گفتنی ها و نگفتنی ها رو یکجا بیان میکنه. جدا که واژه ی لبریز شدن برای لحظه شاعرانگی کلمه بجایی ست. به خیالم شاید بشه ساعت ها نوشت و دست به گریبان کاغد کلام رو به نثر درآورد ولی انگار رمزآلودگی شعر و نظم در یک تلاطم کوتاه ست.
    دوستان شاعری دارم و دوست ریاضی دانی هم همچنین. اما داشتن دوستی همزمان شاعر و ریاضی دان برام هیجان انگیز و ارزشمند هست.

    1. ممنون پوریاجان
      شاید یکی از بهترین حس های دنیا باشه چک کردن سایت و خواندن نظرات اینچنینی . واقعا به خودم می بالم از وجود دوستانی چون تو مگر چند نفر در عالم پیدا می شوند اینگونه درکت کنند و حس ارزشمندی به تو بدهند…
      سپاس

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *