سه شنبه ها با شعر: دختری با انگشتهای جوهری

شاید اگر روزی یک زن جوان شعرهای خود را برای اولین بار به دفتر مجله روشن فکر نمیبرد و مدیر ادبی آن دفتر فریدون مشیری حیران از آن همه جسارت آن شعرها را چاپ نمی کرد امروز دختران و زنان ما هنوز هم به راحتی از عشق خود در شعر نمیگفتند باید مدیون فروغ  آن دختری که با دستهای جوهری و موهای وحشی به دفتر مجله رفته بود، باشیم. او با شعر گناه در میان ادبیات مردانه آنروز با موجی از انتقادات و اعتراضات روبرو شد.

گنه کردم گناهی پر ز لذت

کنار پیکری لرزان و مدهوش

خداوندا چه می دانم چه کردم

در آن خلوتگه تاریک و خاموش

 در آن خلوتگه تاریک و خاموش

نگه کردم بچشم پر ز رازش

دلم در سینه بی تابانه لرزید

ز خواهش های چشم پر نیازش

در آن خلوتگه تاریک و خاموش

پریشان در کنار او نشستم

لبش بر روی لب هایم هوس ریخت

زاندوه دل دیوانه رستم

قبل از او ادبیات عاشقانه ادبیاتی مردانه بود و تنها مردان از معشوق خود می گفتند و البته که معشوق در حالتی از انفعال به سر می برد و گاه هم حتی برای معشوق ادبیات کهن جنسیتی قائل نیستند و حکایت ها از آن حاکی است که شاعران حتی برای غلامان خود شعر عاشقانه می گفتند به هر حال معشوق خنثی بود تلاشی در جهت رسیدن به عاشق و یا حتی نفی او را نداشت در هاله ای از ابهام مورد ستایش عاشق بود و هویت چندانی هم نداشت فروغ آمد و به معشوق در ادبیات جانی تازه بخشید و آن را از لابلای واژه ها بیرون کشید و به زندگی فرا خواند.
ستایش فروغ نه به دلیل آنکه جسور بود و از چیزهایی گفت که آن زمان برای یک زن ممنوع بود ستایش او به این دلیل است که درجامعه ای که همواره خود را به زیور فضایل اخلاقی نداشته می آراید و آنقدر خود را در گوشه ها و پستوها پنهان میکند که صد آینه هم نشانشان نمیدهد فروغ آمد و از خود بودن گفت. معشوق مرد را وارد ادبیات هزار ساله کرد  و به روابط زن و مرد در شعر عینیت و هویت بخشید و در برابر ادبیات مردانه ایستاد
از دنیای درون گفت و انسان را ازآسمانها و افلاک که خود بیهوده بر دور خود تنیده بود به زمین آورد تا زندگی کند و طعم و لذت عشق و زندگی را که خود را از آن محروم کرده بود و دچار عصبیت شده بود بچشد ادبیات ما بسیار وامدار فروغ است. امروز هم اگر نگاهی به زتدگی او بیندازیم او از زمان الان ما هم جلوتر بود.

شعر زیبای فتح باغ را از فروغ می خوانیم.

آن کلاغی که پرید

از فراز سرما
و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دو نام
و هم آغوشی در
اوراق کهنه یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت منست
با شقایق های سوخته بوسه تو
و صمیمیت تن هامان در طراری
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن از زندگی نقره ای آوازیست
که سحرگاهان فواره کوچک می خواند
ما در آن جنگل سبز سیال
شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد ؟
همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه نامحدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیا بیهده می سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را
پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
و کبوترهای معصوم
از بلندی های برج سپید خود
به زمین مینگرند

شعر فتح باغ با صدای فروغ فرخزاد

سه شنبه ها با شعر

سه شنبه ها با شعر: دختری با انگشتهای جوهری
۲٫۷ (۵۳٫۳۳%) ۱۲ votes

6 دیدگاه برای “سه شنبه ها با شعر: دختری با انگشتهای جوهری

  1. معصومه عزیز
    ممنون از لذتی که با این انتخاب قشنگت و توضیحات رسا و دلنشینت در پایان یک روز سخت به من هدیه کردی

  2. سلام معصومه جان

    چقدر خوشحالم که :سه‌شنبه‌ها با شعر» برقراره.

    بدون یه نفر هرچند که خاموشه؛ ولی هر سه‌شنبه منتظره تا به انتخاب تو با یه شعر تازه آشنا بشه.

    و چه کلامی روح‌نوازتر از فروغ.

    ممنونم دوست من.

    1. سلام مهشیدعزیز نمیدونی دیدن کامنتت چقدر خوشحالم کرد.
      از اینکه مینویسی و وبلاگ پرباری داری خیلی خوشحالم
      و اینکه همایش فرصت نشد خوب ببینمت امیدوارم فرصت دیدار پیش بیاد.

  3. نمی‌دونم چرا قبلاً فروغ رو زیاد دوست نداشتم. ولی حالا دوستش دارم. احتمالاً اثر زیاد شدن سن هست.
    شنیدن قصهٔ عشق از زبون یه زن خیلی دلپذیرتره. ما همه این داستانها رو بیشتر از زبان مردها شنیدیم. شاید بری همینه که خیلیامون عاشقی کردن به شیوهٔ زنونه رو بلد نیستیم یا احساس گناه می‌کنیم از تجربه کردن این مدل احساسات.

    1. زینب جان شاید دوست نداشتن فروغ برگرده به مدل ذهنی که اونموقع برای ما ایجاد شده بود و شاید هم به قول خودت از عوارض سن هست یکی از مزایای بالا رفتن سن، رفتن به درون و روراست شدن با خودمون هست همینه که پیرشدن رو دلپذیر کرده وگرنه خیلی وحشتناک می شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *