شأن خانه داری: با قاشق چنگال ها ور نروید

خانه داری

در عصری که ماندن در آشپزخانه و خانه داری را تحقیر می دانیم و بخصوص مادران دهه سی و چهل به ما دختران دهه شصت گفتند زیاد در آشپزخانه نمانید و با قاشق چنگالها ورنروید و سعی کنید دست تان در جیب خودتان باشد.

برای من خیلی عجیب است که آلن دو باتن یک مرد و اهل کشوری که در رفاه و پیشرفت حرف اول را میزند از شان خانه داری می گوید او در رمان سیر عشق که توسط زهرا باختری به فارسی ترجمه شده و نشر چترنگ آنرا چاپ کرده در فصلی با عنوان شأن خانه داری از نکات ریز خانه داری می گوید:

شأن خانه داری:

به کار بردن واژه «شأن» برای اموری چون بردن بچه ها به مدرسه و آوردنشان به خانه و امور مربوط به لباسشویی کاملا بیجاست، چرا که ما متاسفانه آموخته ایم که این واژه طبیعتا متعلق به جای دیگری ست، به امور سیاسی سطح بالا یا تحقیقات علمی یا سینما یا مد.

اما شأن ماهیتا تنها به هر چه که در زندگی مهم تر و شرافتمندانه تر است، مربوط می شود.

ظاهرا نمی خواهیم بپذیریم که افتخار بشر فقط به پرتاب ماهواره، تأسیس کارخانه ها و تولید نیمه رساناهایی که به طرزی شگفت آور باریک اند خلاصه نمی شود، بلکه توانایی گذاشتن قاشق در دهانهای کوچک، پیدا کردن جوراب های گم شده، تمیز کردن توالت، کنار آمدن با کج خلقی ها و پاک کردن چیزهای چسبیده به میز هم، حتی اگر این توانایی به طور گسترده در میان میلیاردها نفر مشترک باشد، جزء افتخارات محسوب می شود.

پی نوشت۱: قبلا هم از آلن دو باتن در اینجا و اینجا  نوشته ام دوست داشتید آنها را هم مطالعه کنید. 

پی نوشت۲: کاش مادران جامعه ما کمی آلن دوباتن می خواندند تا به ظرافت ها و زیبایی های خانه داری و بچه داری پی می بردند و می دانستند به چه کار زیبایی مشغولند.

 

 

شأن خانه داری: با قاشق چنگال ها ور نروید
۲٫۲ (۴۴%) ۵ votes

16 دیدگاه برای “شأن خانه داری: با قاشق چنگال ها ور نروید

  1. به چه نکتۀ جالبی اشاره کردی.
    کاش عروس ما هم این پست را می‌خواند و می‌توانست بفهمد من چقدر عاشق میرزا قاسمی هستم و برای رضای خدا هم که شده، می‌رفت و این کارها را یاد می‌گرفت!
    البته من مثل خیلی از مردهای ایرانی، دلم برای قورمه‌سبزی پَر نمی‌کشد. ولی میرزا قاسمی، کشک و بادمجان و حتی قَلیه کدو (یک غذای یزدی)، یک چیز دیگه است.
    حیف که اهل وبلاگ‌خوابی نیست وگرنه این پست معرکه را برایش فوروارد می‌کردم.

      1. معصومه جان
        ممنون می‌شم اگر فرصت مناسبی پیدا کردی، یه سر به وبلاگم بزنی و آخرین پستم رو بخونی و نظرت رو بگی.
        http://sinashahbazi.blog.ir/1396/04/22/%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%B4%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF
        ممنونم ازت.

  2. سلام معصومه جان
    اگر اشتباه می کنم حتما تصحیحم کن لطفا. من فکر می کنم مشکل از آن جاست که مادرهای ما تقریبا «حق انتخاب» نداشته اند. چه کسی می دونه چندهزار پزشک حاذق، مدیر مدبر، دانشمند علوم مختلف میان مادرهای ما بوده که هیچ وقت فرصت شکوفا شدن استعدادهایشان را نداشته اند چرا که زیر بار مشکلات فرهنگی و دیوارهای جعلی مذهبی این کارها مردانه بود و زن باید همان شستن و رفتن می دانسته!
    حتما خودت بهتر از من خبر داری که چه تعداد زنان بوده اند که جوانی و عمرشان را در خانه مردی گذاشته اند و اخر امر با دست خالی خودشان مانده اند و مردی که دلش هوای جوانی به سرش زده، بدون کار و بدون سرمایه و مهارت.
    من به این اعتقاد دارم که همه ما مسافرتی در پیش روی زندگیمان داریم و خداوند ابزار استعدادهای مختلف هم برای همان به ما داده است، بدون هیچ تفاوتی با مردان. حالا که شکر خدا اوضاع کمی بهتر شده، این ما هستیم که باید هوشمندانه انتخاب کنیم، حتی اگر انتخابمان «خانواده داری» باشد.

    1. سلام پری مهربان
      راستش این قصه سر دراز دارد حرفهایت درست هست. در نهایت هدف من و حرف من هم همان انتخاب هوشمندانه است. اگر دقت کنی حتی مادران امروز که خود دهه شصتی و هفتادی هستند و بسیاری امکانات را برای انتخاب درست داشته اند به بچه داری و خانه داری نگاه درستی ندارند و اصلا آن را نمی فهمند و آن را روال عادی تمام زندگی ها می دانند شاید بیشتر حرف من با این هاست. اگر انتخاب مان هوشمندانه باشد هم آن را به بهترین شکل انجام می دهیم و هم از آن لذت می بریم و هم ارزش آن را درک می کنیم. مثل ارزش های خانه داری

  3. معصومه. مدت هاست در گفتگو با خودم این حرف ها رو به گونه های مختلف و در زمان های گوناگون زده ام.
    نمی خواهم دوباره بیان کنم و وقتت را بگیرم. تو از قول آلن دو باتن به خوبی بیانش کردی.
    اما از یه چیزهایی می ترسم. به خصوص وقتی به شتابی که در حال حاضر در جامعه ی ما وجود داره و هرکس (زن و مرد) سعی میکنه به هر نحوی که شده فردی (زن و مرد) را که به ظاهر در جایگاه بالاتر و بهتری قرار داره کنار بزنه، جایش را خودش پر کنه و مانند او رفتار کنه. بدون توجه با اینکه آیا آن رفتار برایش مناسب است یا نه. آیا آن رفتار را در آینده نیز دوست خواهد داشت یا نه. نمی خواهم از واژه هایی مانند “غرب زدگی” ، “تجمل گرایی” استفاده کنم. اما احساس می کنم بسیاری از افراد (زن و مرد) دویدنشان در زندگی نه از روی تفکر و علاقه ی خودشان و نه آن چیزی است که خودشان با نام شادی و عشق و علاقه و محبت و آزادی می دانند. احساس می کنم دویدنشان بیشتر از روی حرص و آز و طمع و ندانستن برای رسیدن به زندگی اطرافیانی است که در ظاهر برتر و خوشحال ترند. معمولا چنین افرادی نام مدرن بودن روی خودشان می گذارند و تمامی آداب و رسوم سنت را چشم بسته نهی و نفی می کنند. بخواهم واضح تر صحبت کنم باید بگویم دویدنشان برای رسیدن به لبخندهای اینستاگرامی دیگران در زندگی شان است.
    بگذریم از اینها. می خواستم از ترسم بگویم.
    من هنوز ازدواج نکرده ام. می ترسم از اینکه:
    با دختری ازدواج کنم که حرص و طمعش بر روابطمان سایه بیاندازد.
    با دختری ازدواج کنم که بخواهد لحظه به لحظه ی زندگیمان را با دیگران به اشتراک بگذارد و اینگونه حواسمان از زندگی خودمان و خودمان منحرف شود.
    با دختری ازدواج کنم که چشم بسته معیارهای زندگی مدرن را (آنگونه که بالا واژه ی مدرن را بکار بردم) بپذیرد و نقش های همسری را جا به جا کند.
    با دختری ازدواج کنم که به خواستگار به چشم ابزاری برای آزاد شدن از خانواده ی پدری اش نگاه کند و آنگاه که از آنها جدا شد، در قید و بند زندگی با همسرش نباشد.
    با دختری ازدواج کنم که همچون پرچم که با هر بادی به سمتی می جهد، دربرابر هر نگاهی که زندگی شاد را به گونه ای معنا می کند، قد خم کرده، تسلیم شود و به آن سمت حرکت کند.
    گزارشی در سایت عصرایران می خواندم از زوج هایی که مشکل ناباروری دارند و برای رفع این مشکل رحم اجاره می کنند. در میانه ی گزارش هم نوشته بود زنانی هستند که هیچ مشکلی ندارند اما به این دلیل که تناسب اندامشان را از دست ندهند حاضر نیستند خودشان حامله شوند. به همین خاطر رحم اجاره می کنند! (شاخ درآوردم وقتی چنین چیزی را خواندم) می ترسم با دختری ازدواج کنم که اگر تصمیم گرفتیم بچه دار شویم، برای حفظ تناسب اندامش حاضر به حامله شدن نشود. می ترسم با دختری ازدواج کنم که مدرن بودن را اینگونه تعریف و تمجید کند.

    معصومه عزیز. نمی دانم فیلم باغبان را دیده ای یا نه. یک فیلم هندیست. اما میترسم عمرم تمام شود و در حسرت داشتن زندگی ای چون آن دو شخصیت اصلی داستان بمانم. این ترس زمانی پررنگ می شود که می دانم، همانگونه که ممکن است امروز در زمان مجردی عمرم تمام شود، ممکن است ۱۰۰ سال دیگر عمر کنم و ازدواج کنم اما در انتخابم اشتباه کرده باشم.

    پی نوشت ۱: از اونجایی که از کتاب آلن خوشت آمده احتمالا از این فیلم هم خوشت خواهد آمد.
    http://funsaber.net/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D9%84%D9%87-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D9%86-baghban-2003/

    پی نوشت ۲: ببخش که کاسه ی دلم رو پیشت باز کردم. کسی اطرافم نیست که اینگونه باهاش حرف بزنم و اینگونه ازش راهنمایی بخواهم.

    1. ممنون محسن عزیز که اینجا را جای خوبی برای گفتن دیدی
      فکر می کنم خیلی نباید نگران زندگی باشی به قول خودت شتاب زندگی خیلی زیاد است و هر روز تغییرات زیادی در آن رخ می دهد و معلوم نیست در دو سه سال آینده اوضاع چطور است اصلا ازدواج به همین شکل است که الان هست اصلا خود ما همینگونه ایم که هستیم و هزاران سوال دیگر.
      بنابراین فکر می کنم حیف است روزهای زندگی ات را با نگرانی طی کنی و از آن لذت نبری و در لحظه نباشی.
      این روزها روزهای تلاش توست برای ساختن خودت برای توسعه خودت برای ساختن دستاوردهای عظیمی که شایستگی داشتنشان را داری روزهای از پا ننشستن است و حیف است با نگرانی حرکتت کند شود یا خسته شوی به نظرم تنها کاری که فعلا از دست تو و از دست همه ما برمی آید این است که روی خودمان سرمایه گذاری کنیم و مطمئنم پشیمان نخواهیم شد. چیزی که معلوم نیست بودن و نبودنش در آینده چگونه است نگرانی ندارد.

      1. سلام معصومه
        قریبِ به یقین الآن خوابی. امیدوارم درحال دیدن خواب خوبی باشی. امیدوارم صبح که بلند میشی از لذتش سرشار شده باشی.

        امیدوارم

        “شاد و خرم
        نرم و نازک
        چست و چابک”

        در خانه بزنی قدم

        “از پرنده
        از خزنده
        از چرنده”

        بوَد زندگی‌ات گرم و زنده

        خدای آسمان بر سرِ آدریا
        کند سایه از سرِ عطوفت

        میان نوشت: شاعر نیستم، شعر هم نمیگم. دعوام نکنی بابت این ناموزون‌هایی که نوشتم و شعر اصلی رو خراب کردما. خواب به سرم نمیاد، ذهنم به سمت آدریا و شعر باز باران افتاد.

        ادامه
        امشب بعد از خوندن مطلبت در مورد کوهنوردی، خیلی اتفاقی با نگاه کردن به کامنت‌های کنار صفحه اومدم به این پست.
        کامنت خودم رو دیدم و تعجب کردم. تعجب از این بابت که یادم رفته بود اینجا کامنتی گذاشته‌ام.
        دوباره که خودنمش دیدم حال امروزم از حال اون روزم فاصله گرفته و کمتر به فکر آن نگرانی‌ها هستم. اما همچنان به نوشته‌های امیدبخش و پر از مهر و محبت و مهربانی تو و نوشته‌هایت در مورد زندگی در لحظه نیاز دارم.

        1. ممنون محسن جان از اینهمه ابراز لطف و مهربانی ات چه خوبه که می تونیم تو فضای دیجیتال حال خودمون رو ردیابی کنیم و بهبودش رو ببینیم.
          موفق باشی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *