رقصان می گذرم از آستانه اجبار

همیشه از خود میپرسم چرا حق حیات به من داده شده؟ قرار هست چه کار ویژه ای در دنیا انجام دهم؟ آیا هم برای خدا و هم برای من به دنیا آمدن من کار بیهوده ای نیست؟ بودن هر انسان چه چیزی می تواند برای خدا داشته باشد؟ روزهایی که زندگی برایم به سختی و همراه با مشکلات سپری می شود از خود میپرسم آیا ارزشش را داشت که به دنیا بیایم و این روزها را تحمل کنم هرچند همواره دریچه هایی به زندگی ام باز شده اند که فکر کرده ام شاید اینها دلیل خوبی برای بودن من باشند اما خوب قانع کننده نیستند.

این سوالات همیشه در ذهنم چرخ می خورند. گاهی فکر میکنم شاید همین با کلمات بودن و خواندن و نوشتن دلایل خوبی باشند که تردید من را برای بودن و ماندن کم کنند.
چندی پیش شعری از شاملو می خواندم شاملو را از دوران نوجوانی ام می خوانم و آن زمان ها هر هفته منتظر نوار کاست جدیدی از صدایش بودم عاشق کلمات و موسیقی و صدای او بودم و شاید خیلی اوقات اصلا نمی فهمیدیم چه میگوید، اما این روزها به شکل عجیبی در شعر او تطور می کنم و هر بار به کشف تازه ای می رسم و لذت فراوانی در این کشف ها برایم نهفته است. شعر زیر هم همزمانی خوبی داشت با شدت فعال شدن سوالات بالا در ذهنم. و عظمتی که انسان در این شعر و شعرهای دیگرش دارد برایم غافلگیرکننده است.

بدرود!
بدرود! چنین گوید بامدادِ شاعر:
رقصان می‌گذرم از آستانه‌ی اجبار
شادمانه و شاکر.
 از بیرون به درون آمدم:
از منظر
به نظّاره به ناظر.
نه به هیأتِ گیاهی نه به هیأتِ پروانه‌یی نه به هیأتِ سنگی نه به هیأتِ برکه‌یی
من به هیأتِ «ما» زاده شدم
به هیأتِ پُرشکوهِ انسان
تا در بهارِ گیاه به تماشای رنگین‌کمانِ پروانه بنشینم
غرورِ کوه را دریابم و هیبتِ دریا را بشنوم
تا شریطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خویش معنا دهم
که کارستانی از این‌دست
از توانِ درخت و پرنده و صخره و آبشار
بیرون است.

رقصان می گذرم از آستانه اجبار
۱ (۲۰%) ۱ vote

4 دیدگاه برای “رقصان می گذرم از آستانه اجبار

  1. معصومه جان
    نوشته ات انگار پاسخی وحیانی بود به پرسش هایی که همین غروب باخودم میگفتم و از تو چه پنهان، کمی می باریدمشان. با خودم گفتم اصلا فکر کن که واقعا قرار است حیات های پی در پی داشته باشی و هر چه در این زندگی بهتر باشی، در زندگی بعدیت فرصت تجربه های بهتری را خواهی داشت. بگذریم ازینکه این هم راضیم نکرد و با خودم گفتم زهی خیال واهی! که هرچه قدر هم که بیایی و بروی باز هم انسانی و محدود.
    در آخر خودم را با حس گرم خیالات آرام کردم. فکر می کنم اگر نمی‌توانستیم خیال کنیم، زندگی چیز بی مصرف و کسل کننده ای می‌شد. چرا که در خیالمان کمی کمتر، فقط کمی، محدودیت و محبوسیت را در زندان تن و فضا حس می کنیم.
    پی نوشت:ببخش، با نوشته ات سر درد دلم باز شد. برای من شما غریبه نیستید. اخت کرده ام به خواندنتان و در سایه شما را شناختم. خودم مدت کوتاهی است که می نویسم و خوشحال میشوم که حالا حالاها در سایه بمانم و نخوانیدم تا کمی قد بلند کنم.
    ارادتمند

    1. پرنیان جان حضورت برایم غافلگیرکننده بود شیرین بود مثل خیال ،من همین حالا هم دوست دارم بخوانمت اما منتظر می مانم آنقدر که خودت دوست داری قد بکشی. از خیال برایم گفتی بسیار خیالاتی ام کردی.

  2. معصومه عزیز
    با این جمله شروع میکنم که ” زندگی رنج مقدس است”
    من هم تو این شرایط بودم و روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم. هروقت مشاوره ای میدم و فردی رو کمک میکنم، خیلی از مسائل خودم هم حل میشه و انگار خودم رو مشاوره کردم. میخام بگم هیچکدوم از ما عاری از این مشکلات نیستیم. روزهایی پیش میاد که حالمون بده و زندگی خودمون رو مرور میکنیم. خیلی جاها از خومون راضی نیستیم و این طبیعیه.
    اصلا کی گفته باید همیشه راضی باشیم؟ ما با رنج به دنیا میایم و با رنج زندگی میکنیم اما مقدسه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *