سه شنبه ها با شعر: مثنوی قلاقیران

دوستی اهل افغانستان و شاعر دارم به اسم فاطمه روشن سالها پیش او را در جشنواره شعر ملاقات کردم او از سختی های زندگی در افغانستان میگفت و می گفت ایران خوب است اما احساسی که تو به یک درخت در ایران داری من ندارم دست خودم نیست. کاملا حس می کنم این درخت به من تعلق ندارد من با این درخت بزرک نشده ام و این درخت ریشه در کودکی هایم ندارد نمی توانم آن پیوندی که تو با درخت برقرار می کنی برقرار کنم این حرفها برایم درناک بود او نمی توانست به افغانستان برگردد و باید با این احساسات زندگی می کرد.

انگار مرزها گاهی محبت را بیشتر در درون ما زنده می کنند سالها بعد این احساس او را من هم تا حدودی تجربه کردم هر چند الان کمتر شده احساس من هم نسبت به ایلام اینچنین است با طبیعتش احساس و الفتی متفاوت دارم اوائل که تهران آمده بودم و به دامان طبیعت می رفتم آن احساسی که نسبت به طبیعت در ایلام داشتم را تجربه نمی کردم و این برایم کمی ناخوشایند بود  هر چند ایلام برایم نوعی نماد افسردگی، بیکاری، عدم رشد و توسعه، رکود و خستگی است  اما طبیعتش همچنان زنده است و احساسی که من نسبت به طبیعتش دارم دقیقا شبیه فاطمه روشن است.

هدف از این همه قلمفرسایی خوانش شعر مثنوی قلاقیران عبدالجبار کاکایی است که بیشتر اوقات زمزمه اش میکنم و برایم  شبیه یک شناسنامه شده. بخشی از این مثنوی بلند را با هم می خوانیم.

قلاقیران
کوه قلاقیران در ایلام

من گل خودروی کوهستانیم
اهل  ایل بی سر و سامانیم

ساقه‌ام در خاک این غربت‌سراست
با بلوط پیر اینجا آشناست

مثل دل های بزرگ اهل ایل
مردمان خسته ابن سبیل

من هم از این سنگلاخ ساده ام
اهل این ایل غریب افتاده ام

اهل ییلاق و رحیل کوچ ها
آشنا با ردپای قوچ ها

آه از ایلاتی و آوارگی
زخمی تیغ “ابو قدارگی”

زخم تلخ تسمه بر جان داشتن
درد را در گُرده پنهان داشتن

تن ز هُرم سوزناک آفتاب
مثل رود “سیمره” در پیچ و تاب

داشتن در سینه صدا بیشه شیر
مثل”مانشت” از ابهت سر به زیر

اشک ما جاری ز فرط خشم ما
مثل “کنجاچم” ز کنج چشم ما

ای ز جان غم بلانوشان سلام!
بچه های “تپه خرگوشان” سلام!

ای قلاقیران خروش نایتان
“هفت چشمه”گریه شب هایتان

از زمانی که تکلم کرده ایم
ریشه مان را در زمین گم کرده ایم

مانده ایم اینجا در اوج بی کسی
گله های مرتع دلواپسی

کو شبان این دل افروخته
داغ ما صد نی لبک را سوخته

اینک ای گل های خارستان و دود
لاله های رُسته بر “چشمه کبود”

اینک ای مظلوم بی سامان ایل
ای زن پیوسته در حال رحیل

ای پلنگ آیین چشم آهو سلام
لاله دامان “دالاهو” سلام!

ای ستون این دل ویران شده
سر بر آورده، قلاقیران شده

دست پیش آرید تا با هم شویم
با تمام کوه ها محرم شویم

بس که ما را شهر عادت می دهد
خانه هامان بوی غربت می دهد

پی نوشت۱: هانا کامکار نیز ترانه ای با عنوان قلاقیران به زبان کردی از عبدالجبار کاکایی را در تئاتر ترانه های محلی محمد رحمانیان برای دختران ایلامی خوانده است.

پی نوشت۲: از عبدالجبار کاکایی بیشتر خواهم نوشت.

سه شنبه ها با شعر

 

سه شنبه ها با شعر: مثنوی قلاقیران
۳٫۴ (۶۸٫۵۷%) ۱۴ votes

6 دیدگاه برای “سه شنبه ها با شعر: مثنوی قلاقیران

  1. شعر قشنگی بود. مرسی. سه شنبه ها با شعر خیلی خوبه. (البته من معمولا چهارشنبه ها یادش می افتم و میام سر میزم:) )
    با خوندن نوشته تو و احساس دوست شاعرت منم یاد همین حس درمورد زادگاهم و محل زندگی کنونیم افتادم. تنها چیزی که از زادگاهم دوست دارم طبیعتش هست. مرسی بابت حس شاعرانگی خودت و فاطمه روشن که کمک میکنید آدم بتونه احساساتش رو بهتر بیان کنه.

  2. سلام و درود و سپاس از متن و شعر زیبایی که به اشتراک گذاشتید.
    چقدر پرشور و پراحساس و تأثیرگذار است این شعر.
    این‌که سه‌شنبه، روز میانه هفته را برگزیده‌اید برای با شعر بودن، بسیار جالب و البته بجاست. به‌نظرم شعرخواندن در میانه هفته، تنفسی و روحی و انگیزه‌‌ای دوباره به آدم می‌بخشد و او را قوایی تازه می‌دهد تا هفته‌اش را پرقدرت و پراحساس به پایان ببرد.

  3. قلاقیران
    زین پس یادآور مردی از دیار ایلام است که قلب یخ زده ام را با عشق گرم کرد و با هجرش به آتش کشید
    سلام بر قلاقیران
    سلام جانا
    دلت گرم و سرت خوش باد

  4. قلاقیران
    زین پس برایم یادآور مردی است که پروانگی ام را باور کرد و عزیز جانم شد ابدی
    سلام بر قلاقیران
    سلام جانا
    دلت گرم و سرت خوش باد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *