چرا در زمان حال نیستیم؟ پس کجاییم؟

در یکی از پست های قبلی به اختصار در خصوص قابلیت زیستن در زمان حال نوشتم و قول دادم نوشته های بعدی را هم در وبلاگ بگذارم.

ضمن اینکه این نکته را هم یادآور می شوم که هدف من از نوشتن این مطالب افزایش خودآگاهی است.

در واقع اینجا از اول شروع می کنم و سعی می کنم بنا به تجربیات شخصی خودم  و برداشت هایی که از زندگی و تجربیات دیگران و مطالعات پراکنده داشته ام به این سوال پاسخ دهم که 

چرا در زمان حال نیستیم؟ پس کجاییم؟

پاسخ های من

  • ما در زندگی همواره در معرض مشکلات قرار می گیریم مشکلات خانوادگی، مشکلات کاری و یا از دست دادن کسی که دوستش داشته ایم. همه اینها باعث می شود تمرکز ما از روی زمان حال و لحظه ای که در آن هستیم برداشته شود و مدام در گذشته سیر کنیم و به مرور خاطرات خوش، خاطرات زمانی که مشکل نداشتیم بپردازیم. و مدام در حسرت و دلتنگی روزهای خیلی خوبی که در گذشته داشته ایم باشیم و یا کاملا منفعلانه با دستی زیر چانه و نگاهی به افق دوخته شده به انتظار برای رخ دادن لحظاتی خوب در آینده بنشینیم.
  • آدم حواس پرتی هستیم و مدام با کوچکترین تغییرات در محیط حواس ما از زمان حال از روی کاری که داریم انجام می دهیم پرت می شود و به هزارتوی زمان می رود به گذشته های دور به آینده ( این بند مرا یاد دختربجه های شیطان و حواس پرت و سر به هوا می اندازد یکی از آنها خودم بودم . البته خیلی شیطان نبودم) 
  • به شدت آدم خیال پردازی هستیم و مدام در دنیای خیال سیر می کنیم. (این البته متفاوت است با استمداد از قوه تخیل برای سازندگی و آفرینش. بعدا در مورد آن بیشتر خواهم نوشت.)
  • از جمله آدم هایی هستیم که زیاد فکر می کنیم به گذشته به آینده به افراد و موضوعات مختلف، در خانه به اداره و مشکلات کاری، در اداره به خانه و مشکلات شخصی، خلاصه هزار جور فکر توی ذهنمان می آید. در واقع ذهنمان خیلی شلوغ است و مدام با خودمان مونولوگ داریم، این رفتار جسمی و ذهنی آدم را خسته می کند.
  • کمال طلب هستیم و این ما را وادار می کند لحظه هامون رو با لحظاتی که در گذشته داشتیم مقایسه کنیم. و می خواهیم تمام لحظاتمان ایده آل و پرفایده و ثمر بخش باشند به طور مثال ما کنار خانواده ایم یا ورزش می کنیم یا با دوستی بیرون رفته ایم یا قدم می زنیم یا حتی کتاب می خوانیم یا یک پروژه علمی را انجام میدهیم اما چون به هر دلیل از این کار و این لحظه راضی نیستیم یکیش چون کمال طلبیم و فکر می کنیم وقتمان هدر می رود دچار نگرانی و اضطراب و پوچی می شویم و تمرکزمان از روی آن لحظه برداشته می شود و توی فکر و خیال می رویم و مدام به گذشته و آینده و ایده آل ها فکر می کنیم و از لحظه هم لذت نمی بریم. 

پی نوشت۱: من برحسب تجربیات خودم این بندها را نوشتم شاید شما هم اگر خود را بکاوید به دلایل دیگری برسید. خوشحال می شوم اگر دوست داشتید آن را زیر پست برای من و خوانندگان وبلاگ بگذارید. گاهی ما خود را در تجربیات و حرفهای همدیگر پیدا می کنیم. برای من این اتفاق بسیار افتاده است.

پی نوشت ۲: کامنت دوست خوبم هیوا باعث شد بند آخر را به پاسخ هایم اضافه کنم ممنونم هیوا جان.

 


پی نوشت۳: عکس از داخل چادر گرفته شده است در یک صبح دل انگیز اردیبهشتی.

چرا در زمان حال نیستیم؟ پس کجاییم؟
۱٫۵ (۳۰%) ۲ votes

16 دیدگاه برای “چرا در زمان حال نیستیم؟ پس کجاییم؟

  1. سلام و هزاران سلام
    من فکر می کنم این نبودن در زمان حال و لذت نبردن از اون شاید به کشمکش ها و تقلا های ما در زندگی مربوط باشه. این کشمکش ها می توانند منشا درونی یا بیرونی داشته باشند و هر چقدر فکر می کنم به نظر می رسه کشمکش های درونی نقش مهم تری داشته باشند البته اگر واقع بین باشیم و همه مشکلات خودمون رو به دیگران نسبت ندهیم و قبول داشته باشیم ما هم سهمی داریم در زندگی خودمون و اونهم سهم بسیار بزرگی . در مورد خودم فکر می کنم غالب بیشتر این خودخوری ها به این برگرده که من” الان کسی هستم” اما مدام به دنبال یک خود آرمانی می گردم و این خود کنونیم و خودی که در آینده قرار بشه با هم در حال جنگد. همین باعث می شه از زندگی در زمان حال غافل بشم و به تعبیری “فرایند” زندگی رو نادیده بگیرم و نگاهی “فرآورده محور” به همه زندگی خودم داشته باشم و و مدام با عینک اهدافم، “فرد آرمانی” فعالیت های زندگی خودم رو که در واقع ” همون زندگی من” هست رو نظاره کنم. و اغلب خودم به شخصه تجربه کردم که با رسیدن به یک هدف، درسته خیلی خوشحال می شم اما این خوشحالی شاید دوام بیشتری داشته هر گاه با علاقه و “فرایند محور” اون فعالیت مورد نظر رو انجام دادم و لذتش بسیار عمیق تر و ماندگار تر بوده حتی اگر نتیجه چندان دلچسب نبوده. یعنی وقتی پیاده روی می کنیم فقط با علاقه پیاده روی کنیم یا کتاب رو همین طور بخونیم و همینطور کار کنیم و….. یک مثال جالبی که خود جایی خوندم و شاید شما هم می دونید اینکه ” یک کودک ساعت ها با اسباب بازی های خودش خانه ، پل و یا هر چیز دیگر رو میسازه و در آنی اونو خراب می کنه ” پس اینکه می گن کودک در زمان حال سیر می کنه به روشنی اینجا قابل درکه چرا که او بازی می کنه تا لذت ببره در طول ساختن به اوج لذت می رسه محصول چندان براش معنا نداره ” پس شاید بتونیم اینجا از کودک الگو بگیریم و فرایند انجام فعالیتهامون که در واقع زندگیمونه رو ارزشمند تر بدونیم و براش ارزش قابل بشیم ( البته اینا رو بیشتر در خطاب به خودم می گم) و قرار نیست ما جای خاصی برسیم قراره همه تلاشمون رو در حد توانمون بکنیم تا از این زندگی لذت ببریم…قراره همینطور که میریم جلو از فرایند زندگی لذت ببریم…محصول زندگی صد البته اگر فرایند زیبا باشه زیبا خواهد بود اگر نباشه هم ما چیزی رو از دست ندادیم….ممنونم که نظر ما رو هم خواستید…….آذرباد

  2. سلام معصومه جان
    یکی از دلایلی که به ذهن میرسه اضطراب است. رویارویی به حال (یا عبارت مورد علاقه ام: اینجا و اکنون) خیلی وقتها ترسناکه. ما چیزهایی رو در حال می بینیم که دوست نداریم ببینیم؛ با چیزهایی که میخایم ببینیم فرق دارن و درست کردنشون راحت نیست (اگه اصل به درست کردنش فکر کنیم و آن را نپذیرفته باشیم) برای همین ذهن (که بازیگر عجیبیه) سریع بازی درمیاره و ما رو به یه جای دیگه میبره. با دلایل ظاهرا منطقی و موجه. مثلاً
    مثلا از حال خودم راضی نیستم ، بی حوصله م نمیدونم چکار کنم، میدونم باید فلان ضعفم رو که الان درگیرشم حل کنم، درگیر یه مشکل کاری هستم، پدرم مریض شده و هزاران موردی که در اینجا و اکنون وجود داره و باید بهشون توجه بشه. اینها منو مضطرب میکنن به همین دلیل ترجیح میدم کتاب بخونم. ذهن قانعم میکنه که این کتابه خیلی خوبه و کلا مطالعه کار پسندیده ایه. در نتیجه از مشکلم در اینجا فرار میکنم به جایی دیگه. یا با دوستام میرم بیرون، فلان سایت رو چک میکنم، خلاصه ناگهان یاد تمام کارها و علائق و گزینه های دیگه میفتم.
    خیلی از کارهای ما حتی مطالعه یا با دیگران بودن ها و… یه بازی ذهنه. شاید یه علامتش اینه که بعد از اون کارها حالمون زیاد بهتر نشده.
    البته من فقط خواستم مثالهایی بیارم برای مواردی که به دلیل اضطراب از حال دور میشیم.

    مورد دومی که به ذهنم میرسه که رابطه کمرنگ با خودمون و درونمونه. با انگیره ها، نیازها، علاقه ها، هدف ها و…
    رابطه مون که با خودمون ضعیف باشه نمیدونیم دقیقا چی میخایم و باید چکار کنیم
    یه جای دیگه دنبال اینها میگردیم
    ببینیم بقیه چی انتخاب میکنن، جامعه چی میخاد ازمون، فلان شخصیت معروف یا بزرگ چی میگه، دینمون چی میگه و… اونکارو انجام میدیم.
    خلاصه همش جای دیگه سیر میکنیم و از خودمون جدا هستیم.
    ببخش خیلی بی سرو ته حرف زدم.مفهوم منسجمی تو ذهنم هست در این رابطه چون سالهاست درگیر این موضوعم ولی خیلی بد توضیح دادم. فقط تایپ کردم . با سرعت
    به ندرت اینکارو میکنم 🙂

    1. سلام هیوا جان
      ممنون از کامنت خوبت
      مثل کامنت های خوبت توی متمم باز با عصاب و فکر آدم بازی می کنه:)
      برا تو پاسخ نوشتن سخته
      نکته اول که گفتی بیشتر اون رو در راستای بند اول که من بهش اشاره کردم می دونم و در واقع فکر می کنم تمام بندهایی که در بالا ذکر شد منجر به اضطراب میشن و این اضطراب ما رو از لحظه و اینجا و اکنون جدا می کنه اما نکته دوم یه فصل های دیگه ای تو ذهنم باز کرد و یه بند دیگه ای به بندهام اضافه می کنه اینکه یکی دیگه از دلایل اینکه در لحظه نیستیم با به قول تو از اینجا و اکنون فرار می کنیم کمال طلبی ماست که ما را وادار می کنه لحظه همون رو با لحظاتی که در گذشته داشتیم مقایسه کنیم. و می خواهیم تمام لحظاتمان ایده آل و پرفایده و ثمر بخش باشند به طور مثال ما کنار خانواده ایم یا ورزش می کنیم یا با دوستی بیرون رفته ایم یا قدم می زنیم یا حتی کتاب می خوانیم یا یک پروژه علمی را انجام میدهیم اما چون به هر دلیل از این کار و این لحظه راضی نیستیم یکیش چون کمال طلبیم و فکر می کنیم وقتمان هدر می رود دچار نگرانی و اضطراب و پوچی می شویم و تمرکزمان از روی آن لحظه برداشته می شود و توی فکر و خیال می رویم و مدام به گذشته و آینده و ایده آل ها فکر می کنیم و از لحظه هم لذت نمی بریم. من با اجازه ات این بند رو که تو باعث شدی تو ذهنم فعال بشه توی متن میزارم.
      باز هم ممنون از تو من در پست های آینده این موضوع را ادامه می دهم امیدوارم بیای اینجا و بیشتر راجع به این موضوع بنویسی.

  3. توی خیلی از اوقات حالا به شوخی میگم که کاش مثل یه روبات بودم.
    این موقعیت ها مواقعی هستن که ما به این نتیجه رسیدیم که پرهیز از یک درگیری ذهنی، انجام کاری به سود ما نیست اما نمیتونیم ذهنمون رو مدیریت کنیم و به جهت انجام کاری که درست هست هدایتش کنیم. خودش بر هوشیاری ما غلبه میکنه و کنترل امور رو در دست میگیره.
    ذهن آگاهی یک توانایی خیلی مهمه. نمیدونم تمریناتی که در این زمینه هست چقدر میتونن موثر باشن. من خودم در این زمینه یک شکست خورده هستم. به نظرم اگه بتونیم کنترل بیشتری روی فکرمون پیدا کنیم یک تحول خیلی بنیادین هست که همه چیزهای ما رو تحت تاثیر قرار میده.
    مشتاق خواندن مطالب بیشتر در این زمینه از شما هستم و آماده همکاری با هریک از دوستان که در این زمینه تحقیق و تلاش میکنن.

  4. معصومه جان
    عکسی که برای این مطلب انتخاب کردی رو خیلی دوست دارم.کتابی هست به اسم “نیروی حال” نوشته اکهارت توله(نشر کلک آزادگان-ترجمه آذرمی).شاید خوندنش به فضای فکریت کمک کنه.تو ایران هم به تازگی بنیادی به این اسم در حال شکل گیریه.
    “زمانی که بتوانید بدون دخالت افکار،به واقعیت نگاه کنید،حقیقت را در می یابید.آن وقت شما حقیقت هستید و آن وقت همه چيز حقیقت است.ذهن مرکز توهمات،تخیلات و روياهاست…”

    1. ممنون فائقه جان چه پاراگراف خوبی
      حتما این کتاب رو در لیست کتابهام میزارم
      خوشحال میشم منو در جریان این بنیاد بزاری

  5. من اولین باری که با مفهوم “در زمان حال بودن” آشنا شدم از کتاب نیروی زمان حالِ اکهارت تله بود. این رو گفتم که حتما این کتاب رو در لیست خواندنی هات قرار بدی. کتاب کم حجمیه و من اون زمان نسخه اینترنتیش رو خوندم.

    به نکات خیلی خوبی رو اشاره کردی. راستش من هم در راستای حرفات یک مطلبی رو که اخیرا در موردش فکر می کردم می نویسم:

    چند وقت پیش داشتم فکر می کردم من بیش از اندازه ای که باید در گذشته سیر می کنم، دلیلش هم مربوط به روزهای خوبی که داشتمه و هم مربوط به روزهای بد!(میخام در مورد روزهای بد بنویسم.) منشا این فکر ها هم از این جا بود که از خودم پرسیدم چه چیزی میتونه مانع “نقش اول بودن” باشه؟ یکی از جواب هام این بود که بعضی وقت ها من خودم رو آنقدر در خاطرات گذشته غرق می کنم که واقعا به این نتیجه می رسم گذشته ی من بیش از زمان حال روی تصمیمات و انتخاب های من تاثیر داره. یک جور قید ذهنی که من گذشته ام، کودکیم و حتی انتخاب های گذشته ام فلان طور بوده و حالا اگر هم بخوام کاری بکنم به خاطر داشتن آن گذشته دستم بسته است. یعنی با مرور گذشته برای خودم توجیه میارم که من الان نمی تونم کاری انجام بدم. مثلا اگر در خانواده دیگری بودم یا در شهر دیگری بودم، یا فلان کار رو انجام نمی دادم، الان در جایگاه اجتماعی و فرهنگی بالاتری بودم.
    همون زمان که این سوال و از خودم پرسیدم روی جوابش هم فکر کردم و خب شاه کلیدش همونطور که تو اشاره کردی اینه که باید فقط در این لحظه باشم. با فراموش کردن زمان حال و با غرق شدن در گذشته بیش از پیش این طناب ها وقیدهای ذهنی در من محکم تر میشه و من رو به این باور میرسونه که در هر حالت من پابند گذشته ام هستم و خب این قطعا با باور نقش اول بودن در تضاده و میتونه آسیب های خیلی زیادی به من برسونه.
    به عبارت دیگه نقش اول بودن وقتی معنا داره که تمرکزم بر این لحظه باشه.

    1. پریسا جون ممنون که نوشتی و خیلی هم خوب نوشتی
      واقعیت اینه که صرفنظر کردن از گذشته خیلی سخته و همه مون یه جورایی درگیرش هستیم. و درد و تلخی اش اینه که کمتر بتونیم ارتباط گذشته رو با حال پیدا کنیم و بفهمیم یه انقطاع وجود داره مثلا برای تو که فیزیک خوندی برای من که ریاضی خوندم من همه اش در پی اینم ارتباط گذشته رو با حال پیدا کنم چرا در گذشته به اون سمت رفتم ربطش به الان چیه به الان من چه کمکی میتونه بکنه و ممکنه خیلی تو این فضا گیرکنیم که این خیلی بده به هرحال این مشکل رو یه جوری باید حلش کنیم شاید گزینه رها کردن گذشته با تمام زحمتی که برا ساختنش کشیدیم گزینه خوبی باشه ولی خیلی سخته.
      ممنونم ازت اشاره خیلی خوبی کردی.

  6. ممنونم از توضیحات خوبتون.
    چند تا نکته به نظرم میرسه:
    یکی اینکه در ادامه گفته پریسا حسینی در مورد در گذشته بودن، به نظرم تاثیر خاطرات گذشته علاوه بر مشغول شدن به مرور اونها بیشتر توی ناخودآگاه ما اتفاق میفته. یعنی برآیندی از خاطرات گذشته ما که ممکنه خیلی هم خوب نباشه(با خصوص در افراد کمال گرا که اشاره کردید) باعث ایجاد باورهایی مثل احساس ناتوانی، گناه، ترس، خجالت ، بی لیاقتی و … میشه که در موقعیت های مختلف به صورت افکار خودکار در ذهن فعال میشن و آزادی عمل رو میگیرن و نمیزارن در زمان حال به راحتی مشغول کشف و درک محیط اطراف بشیم و یا تمرکز کافی پیدا کنیم.

    دوم نگرانی از آینده هست که اون هم سهم بزرگی در نگرانی و عدم تعادل ذهن، عدم ریسک پذیری و بسنده کردن در چارچوب های قدیمی و ماندن در ناحیه راحت داره.

    حالا به نظرم خیلی هم خوبه در مواقعی به مرور گذشته خودمون بپردازیم و یا در مورد آینده فکر کنیم. اما در کنارش باید این توانایی رو در داشته باشیم که در مواقعی که موقع این کارها نیست توی اونها گیر نکنیم و بتونیم ذهن خودمون رو بیرون بکشیم و در زمان حال باشیم و با تمرکز کارمون رو انجام بدیم. هدف اصلی اینه که در موقعیت های واقعی زندگی و مواقع عمل درجه ذهن آگاهی رو بالا ببریم. اگه تجاربی در این زمینه دارید خیلی عالیه که بیشتر در موردش گفتگو کنیم.

    1. ممنون احمدجان به موضوعات خیلی خوبی اشاره کردین
      دغدغه من هم همین چیزی است که شما اشاره کردین افزایش خودآگاهی.

  7. درود برشما
    موضوع به اون سادگي نيست كه فكر ميكنيد هنگامي كه تصميم بگيريد در لحضه حال زندگي كنيد آنزمان است كه متوجه خواهيد شد در لحضه زندگي كردن كاريست بسيار مشكل و سخت ، كافي است از آنهاي كه نماز ميخوانند بپرسيد در طول مدت خواندن نماز چقدر تمركز داشتند و چقدر هواسشان به جاهاي ديگر مشغول بوده . امتحان كنيد ببينيد ايا ميتوانيد پنج دقيقه بله فقط پنج دقيقه در لحضه حال زندگي كنيد؟

    1. ممنون. بله درست میگید خیلی سخته ولی با تمرین کردن میتونیم بهش برسیم در آینده حتما راجع به روشهای زیستن در زمان حال می نویسم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *