داستان زندگی من، بخش اول: ببخشید که من دختر هستم

گاهی باورم نمی شود هنوز زنده ایم همیشه از خودم می پرسم چطور از آن همه جنگ جان سالم به در بردیم جنگ در چندقدمی ما که نه، دقیقا نزدیک ما بود سایه اش هم نه خود خودش، هواپیماهایش مدام بالای سرمان چرخ می زدند اگر فیلم بود با خودم می گفتم این کارگردان برای خودش یه چیزی میگه این آدمها حتما کشته میشن.

اما آن آدمها ماندند هر چند هر کدام زخمی برداشته بودند و دردی با خود داشتند هرچند گاهی عصبی به نظر می رسند هرچند گاهی می گویند دیگر نمی خواهند به آن روزها برگردند اما خوب می دانم بخشی از خاطرات خوش و باهم بودن هایشان برمی گردد به همان دوران، دورانی که تمام زندگی و چهار دیواری ما یک چادر بود.

با آن همه دود و آتش و اضطراب و ترس و هراس و صدای آژیر ما باز هم زندگی می کردیم آن هم با تمام وجود زندگی می کردیم همه چیز سرجایش بود شب نشینی ها، عروسی ها، جشن ها، تولد نوزاد جدید، لباس نو برای عید خریدن ها ما زیر آنهمه توپ و تانک و تفنگ نگذاشتیم زندگی مان معنایش را از دست بدهد.

دوستانم آنقدر با حافظه ام ور رفتند که تصمیم گرفتم از آن روزها بنویسم می دانم این نوشتن بخش های زیادی از زندگی من را که خودم کمتر دیده ام بیشتر به من نشان میدهد با هر کلمه اش که مینویسم بغض گلویم را میگیرد آدم وقتی درباره خودش مینویسد انگار از خودش بیرون می آید و در موقعیت یفراتر به خودش نگاه می کند انگار آنکه نگاهش م یکنی موجود دیگری است ضعف ها و قوت ها، اشک ها، حسرت ها، خوشی ها و ناخوشی ها مفهوم دیگری دارند انگار با موجودی که سالها از آن غافل بوده ای رو در رو می شوی کمی دلت برایش تنگ می شود و حس میکنی چقدر غریب است چقدر تنهایش گذاشته ای به درون رفتن و خودکاوی عجیبی است.

برای همین نوشتن سخت است می دانم این نوشتن خاطرات زیادی را هم برای خودم و هم برای خانواده ام زنده می کند و ممکن است روی اعضای دیگرخانواده هم تاثیر بگذارد و از آن روزها بنویسند برای همین با دردش کنار می آیم و می نویسم حس میکنم بعدها شاید به درد کسی خورد.
قبل از نوشتن باید فلاش بکی بزنم به دوران قبل از جنگ هرچند از دوران قبل از جنگ، کمتر چیزی یادم می آید و عجیب است هر چه در ذهنم روشن و شفاف است مربوط به جنگ است.

قبلا هم در جایی نوشته ام من سومین دختر یک خانواده کرد هستم روزی که قرار بود من به دنیا بیایم همه منتظر پسر بودند عموها منتظر همبازی، پدربزرگ و مادربزرگ منتظر اولین نوه پسری پسر بزرگ و دیگران هم به شکلی انتظار تولد یک نوزاد پسر را میکشیدند فقط پدر و مادرم می گویند برای ما چندان مهم نبود بچه دختر باشد یا پسر شاید برای دلخوش کردن من این حرفها را می زنند.

خوب با همه اینها من در یک روز سرد و برفی و تاریک در بهمن ماه دنیا آمدم و دختر بودم البته شناسنامه من مهر شهریور خورده است من تا مدتها فکر می کردم شهریوری ام آن زمان هم خانواده های ما اهل تولد گرفتن و اینها نبودندخلاصه یکبار پدرم به من گفت تو شهریوری نیستی تو بهمن دنیا آمده ای وسط یک برف و سرما، راستش آن روز که این حرف را به من زد متحول شدم تا آن روز همیشه فال های شهریورماهی ها را می خواندم و روی این شهریور حساب ویژه ای باز کرده بودم آن روز دقیقا احساسی شبیه بچه هایی داشتم که ناگهان به آنها می گفتند شما از یک پدر و مادر دیگر هستید گیج بین زمین و آسمان.

به دنیا آمدنم یک جوری به همه برخورده بود یکی از آشناهایمان به مادرم گفته بود باز هم که این دختره، الان هر دفعه مرا می بیند از من به خاطر حرفهای آن روزش عذرخواهی می کند و می گوید نمی دانستم تو همچین دختری میشی، یک تار موی تو را با پسرهای خودم عوض نمیکنم.

مادربزرگم همیشه به من می گوید معصومه تو تمام زندگی ات را باید مدیون من باشی وقتی دنیا آمدی بینی نداشتی یک گردی صورت بود با دو سوراخ هر روز صبح با صورتت ور می رفتم تا الان اینجوری شدی من امروز بخشی از زیبایی ام را مدیون او هستم.

به هر حال من یک دختر کوچولوی موطلایی و آرام بودم  هر چند بعدها موهایم طلایی بودنشان را از دست دادند و الان خرمایی شده اند هنوز دلیلش را نمی دانم؟ خلاصه  با آن حجم از انتظار برای تولد نوزاد پسر توهم و رویای پسر بودن تا مدتها با من بود.

من در خیال خودم پسری بودم به اسم کیانوش، حتی یکبار یکی از آشناهایمان به شوخی به من گفت اگه موهاتو کوتاه کنی پسر میشی موهایم را کوتاه کردم اما پسر نشدم.

حتی یادم می آید سر اینکه بچه بعدی خانواده ما پسر می شود با پسرعمه ام سر یک پیراهن دخترانه شرط بسته بودم و شرط را هم بردم و پسر عمه ام بعد از سالها بعد از گیر دادن های من بعد از تمام شدن جنگ برای من یک پیراهن زیبا خرید.

بعد از من دو پسر به دنیا آمد تا دیگر خیال همه راحت شود، کردها به بچه ای که بعد از آن پسر به دنیا بیاید پاچله زرین می گفتند و من به این مقام که برایم تا حدی حکم شوالیه بودن را داشت نائل آمدم.

یعنی موجودی به نام پسر آن زمان وجودش اینقدر مهم بود الان هم هست البته کمی…

داستان زندگی من، بخش اول: ببخشید که من دختر هستم
۳٫۷ (۷۳٫۷۵%) ۱۶ votes

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *