من اگر بروم این درختها هرگز خوشبخت نخواهند شد

این شعر مربوط به سالها پیش است امروز که داشتم می خواندم با خودم گفتم چقدر آن موقع اعتماد به نفسم بالا بوده الان هم هست البته. اما اینجا فکر کنم به اوج رسیده و یا میزان تاثیرگزاری ام را در عالم زیاد می دانستم گاهی اوقات آدم خودش را کانون عالم حساب می کند. به هر حال حس هست دیگر و گاهی  سراغت می آید و برای لحظاتی در خیال احساس قدرت عجیبی می کنی که انسان با همین خیال است که زنده است مثل نفس کشیدن است گاهی و البته شاید هم در واقعیت برای لحظاتی بتوانیم این احساس را تجربه کنیم. و شاید همه ما گاهی آن را تجربه کرده باشیم، وقتی از دیگران سوال می کنیم مگه بدون ما هم خوش میگذره؟ یا وقتی در جمع دوستانمان جای ما از نظر آنها خیلی خالی ست. یا وقتی دوستی پیغام می دهد که چقدر دلم برای خنده هات تنگ شده. یا وقتی دوستی پیغام می دهد این روزها خیلی کم پیدایی یه وقت هم برای ما بزار؟ و از این دست واژه ها… 

من اگر بروم

این درختها هرگز خوشبخت نخواهند شد

حتی به اندازه یک باران بهاری

من اگر بروم

این کوچه هرگز خوشبخت نخواهد شد

 حتی به اندازه یک پیاده روی عصرانه

من اگر بروم

 این آسمان هرگز خوشبخت نخواهد شد

حتی به اندازه یک بادبادک بازی کودکانه

من اگر بروم

تو هرگز خوشبخت نخواهی شد

حتی به اندازه خوردن یک فنجان چای

در سفره خانه ای قدیمی

پی نوشت: خواهرم طیبه از علاقمندان به شعرهای من است و طراحی زیر را برای این شعر انجام داده از خوبی های خواهر داشتن…

خوشبخت

من اگر بروم این درختها هرگز خوشبخت نخواهند شد
۳ (۶۰%) ۲ votes

5 دیدگاه برای “من اگر بروم این درختها هرگز خوشبخت نخواهند شد

  1. خیلی از خوندن شعرتون لذت بردم. میدونین به نظرم گاهی این حجم از احساس قدرت در درونت مخصوصا اگه تعاملات بیرونیت این حس رو بهت القا نکنه، میتونه حالت رو خیلی خوب کنه و شاید کم کم حس قدرتت حتی به اطرافیانت هم منتقل بشه. بعضی وقت ها فکر میکنم واقعیت چیزی غیر از دنیای ذهنی ما نیست.

  2. ببین معصومه. این احساس قدرت و تأثیرگذاری رو من هم الآن دارم. اما نمی دنم “غیرواقعی” هست یا “واقعی”. چون تاکنون فرصت محک زدن خودم را نداشته ام.
    خیلی از دوستام که بزرگتر از من هستند و وارد بازار کار شدن بهم می گن “فکر نکن که بری ارشد و بعدش از دانشگاه بیای بیرون و بری کار کنی می تونی تغییر زیادی ایجاد کنی” میگن آدم هرچه بزرگتر میشه واقع بینانه تر میشه و اون تصورات دوران دانشجویی اش را کنار میذاره.
    من چنین احساسی رو از یک ناهماهنگی می بینم. یک ناهماهنگی که به دلیل حصر شدن نوجوانان و جوانان در نیزار درس و دانشگاه به وجود میاد. نیزاری که فرصت زیستن در جامعه ی واقعی رو ازشون میگیره و این سبب میشه جامعه ی خیالی خودشون رو بسازن. در این جامعه ی خیالی نیز ناخودآگاه خودشون را تأثیرگذارترین فرد تصور می کنند.
    http://www.renani.net/index.php/texts/non-eco-articles/629-renani-article2-174

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *